محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
943
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفت : بينم . گفت : آن گردون خاقان است و او بر آنجا نشسته است . مروان گفت : من اين كار را كفايت كنم . يكى از آن مسلمانان گفت : ايّها الامير ، شتاب نبايد كردن كه خاقان اندر آن گردون ننشسته است تا مبارزان بسيار به گرد خويش اندر بداشت . تدبير آن است كه يكى از مبارزان ببايد گزيد و خيلى بزرگ به دو دادن تا بر خاقان رود . مسلمه صواب ديد آن را ، و ثبيت النهرانى را بخواند و هزار مبارز به دو داد و گفت : اگر امروز بدان گردون خاقان ظفريابى ترا بسيار نيكويى كنم . ثبيت برفت و حمله كرد با آن هزار مرد . و حربى كرد سخت و بدان گردون رسيد و شمشيرى بزد و ديباى قبّه را ببريد و شمشير به خاقان رسيد . بگريخت و مسلمانان بجمله حمله كردند و خزريان پشت بدادند . و مسلمه چندان غنيمت يافت كه اندازه پديد نبود . پنج يك از آن بيرون كرد و ديگر بر مسلمانان بخشيد . پس لشكر برداشت و به باب الابواب بازآمد . و اندر قلعه هزار خانه بود از خزريان . مسلمه ايشان را به حصار گرفت و روزى چند آنجا بود . چيزى نتوانست كرد و همى خواست كه بازگردد . پس مردى به نزديك او آمد از آن دزها و گفت : اصلح الله الامير ، اگر من اين قلعه را به تو سپارم خواسته و زن و فرزند من به من بازدهى ؟ مسلمه گفت : دهم . گفت : هم اكنون صد سر از گاو و گوسفند به من ده تا من قلعه را به تو دهم . مسلمه بفرمود تا بدادند . آن مرد برفت و با آن چشمهء آب كه انوشروان بن قباد آورده بود ، ايشان آن را بدان قلعه رانده بودند ، مسلمانان را گفت : [ 321 a ] اين جايگاه بكنيد . بكندند و به آب رسيدند . پس گفتا : اين گاوان و گوسفندان بياريد و گلوهاشان بازبريد اندر اين جايگاه . مسلمانان گاوان و گوسفندان بكشتند و خون ايشان به آب همى رفت و به بركه هاى ايشان همى شد . چون دانست كه آن خون به حوضهاى ايشان رسيد ، بفرمود تا آب را بازبستند و به رود اندر افگندند . چون روز بود ، خزريان حوضهاى خويش پرخون ديدند . و يك شب برنيامد كه آن حوضهاى ايشان همه كرم گرفت و تشنگى ايشان [ را ] اندر يافت . پس آن مرد بر مسلمه آمد و گفت : ايّها الامير ، ايشان تباه شدند از تشنگى ، تو اكنون لختى فراز استر شو تا بگريزند و قلعه را بدهند . مسلمه چنان كرد .